اینجا، آیینی دگر...

"توی دنیا جا برای همه هست،

بهتره به جای این که جای کسی رو بگیریم جایگاه خودمونو پیدا کنیم..."

                                                               چارلی چاپلین

 

 

خیلی وقته که یه نظریه تو ذهنم به وجود اومده و روز به روز هم داره پر و بال می گیره.

مقدمه ای بر این نظریه:

  • مختصات: بر اساس این نظریه اطرافیان ما هر کدوم نسبت به ما روی یه مدار هستن.

 

  • زمان و پویایی: و زمینه ی این دنیای مجازی(!) روز به روز داره می لغزه و از ما دور میشه...

دور و دورتر... و این آدما هستن که برای حفظ فاصله به هم نزدیک میشن (و البته این نزدیک شدن می تونه دوطرفه یا یکطرفه باشه) و به نحوی با فراموشی ها و دوری های ناشی از گذر زمان مبارزه می کنن.

گاهی حتی سعی می کنن فاصله رو کم کنن...

 

  • بازدارنده ها: اما همیشه از این نزدیک شدنا استقبال نمیشه. اینجاست که موانع خودشونو نشون میدن، موانعی که نسبت به ما ثابتن و با محیط نمی لغزن. موانعی که هر کس می تونه توی هر فاصله ای از خودش بذاره و در صورت لزوم می تونه از اسم رمز هم استفاده کنه تا آدماشو فیلتر کنه.

۱.امان از روزی که یه نفر بخواد و اون یکی نخواد! (باید خیلی سخت باشه)

۲.دوست ندارم به موانع برخورد کنم و همیشه بیش از اونی که انتظار میره فاصله رو حفظ می کنم تا از مواجهه با موانع پیش گیری کنم. (شاید با چیزی که در ظاهر روابطم می بینید در تغایر باشه)

۳. اگه قدمامون حساب شده باشن نه اونقدر دور میشیم که زحماتمون به باد بره و نه اونقدر نزدیک میشیم که طرف مقابلمون بترسه و مانع بسازه. به عبارت دیگه خوبه که با افراط و تفریط جایگاه خودمونو از دست ندیم.

۴.نه دلم شکستنیه، نه غرورم و نه دیوارایی که می سازم... همیشه این حرمت هاست که می شکنه. (این بند هم بی مخاطبه و امیدوارم بی مخاطب بمونه)

 

 

(این نظریه شاخه های زیادی داره و خیلی بهش فکر کردم، جالب ترینش هم دسته بندی آدماست. الان اصلا تو مود نوشتن نیستم. این مقدمه رو هم به خاطر جشن فارغ التحصیلیمون (۲۳/۰۷/۸۸) نوشتم!)

و اما در باب جشن:

 

"گذشت و گذشت...

          عقربه ها مدارها را هل می دادند...

مدار های در حال رشد زیر پایمان می لغزیدند، انگار فرار می کردند

           اما ما نلغزیدیم

                       ماندیم...

بیشتر گذشت،

          مرزها را شکافتیم، دایره ای از پس دایره ای دیگر...

                     موانع را گاه شکستیم و گاه محوشان کردیم...

اما، هر چه می گذرد عقربه ها زورمندتر می شوند،

                                 مدارها فراری تر،

                                 لغزش ها بیشتر...

می گذرد و خواهد گذشت،

                     و ما می مانیم و خواهیم ماند...

                                          بی لغزش...!"

 

 

 

 

قله دو شاخ (17/10/88)

الان چند دقیقه ای می شه که خیر سرمون تو کارگاه کامپیوتر نشستیم و من دارم فکر می کنم که از کجا شروع کنم...

 

این خانومه هم هی صحبت می کنه و نمی ذاره من درست قکر کنم!

ماجرای کوه این دفه از اینجا شروع شد که سه شنبه مارو جمع کردن توی یه کلاس و در مورد برنامه توضیح دادن و برای اطمینان از شیرفهم شدنمون، امیر آقا یه تعدادی طرح و نقش هم روی تخته کشیدن که البته با واقعیت اندکی فرق داشت.

قرار بود ساعت ۶:۳۰-۶:۴۵ توی میدون درکه جمع شیم و چنین هم شد.

جمعا ۱۷ نفر بودیم -از ۸۸یها ۲نفر- و به سرپرستی امیر آقایی راه افتادیم.

قرار بود از پایین تا قله ۲تا توقفگاه داشته باشیم که البته به دلایلی ۳تا شد!

اولی یه جای باصفا با کلی درخت (که تعداد درختاش از نقاشی روی تخته خیلی بیشتر بود) کنار یه چشمه. اونجا صبونه رو خوردیم و البته دوستان بسیار لطف کردن و منو نکشتن و شاخ بودن منو به بزرگی خودشون بخشیدن. ۴ نفر از بچه ها موندن و فکر کنم ساعت ها حکم و شلم و ... بازی کردن!!!!

دومی هم کلبه بود، و از استراحتگاه اولمون تا کلبه من از هم نوردی با دوتن از افراد (آقایان بستانی و لولاگر) که تا اونجا مشاعره می کردن واقعا لذت بردم. از ۱۳ نفر باقیمونده، ۵نفر برگشتن و ما هشت نفری به قصد فتح قله رفتیم بالا!

اما... بر خلاف برنامه یه توقف اساسی دیگه هم داشتیم! و در مدت توقفمون بعد از اعترافات دوستان دوباره گروه به دو قسمت تقسیم شد و  ۴نفر برگشتن و ۴ نفر باز به قصد فتح قله رفتیم بالا! (ساعت ۱۰:۱۵)

سیاوش (سرپرست)، خشایار(کمک سرپرست)، من و حامد.

و رفتیم و رفتیم و رفتیم... ساعت ۱۲ رسیدیم به قله و اون موقع بود که به طرز شگفت آوری خستگی از جسم و روح من خارج شد!

البته روی قله با یه میله و یک گونی پاره که بهش وصل بود مواجه شدیم و اینگونه بود که به صحت این که ارزش هر راه به مسیرشه نه به مقصد پی بردیم...

بعد از نیم ساعت با کوله باری از انرژی تصمیم به بازگشت گرفتیم.

و از مسیر های مختلفی اعم از سنگ و پاره سنگ و تکه سنگ و ریز سنگ و شن (شن اسکی!) و ماسه و خاک، هر کدوم در شیب های مختلف عبور کردیم و ساعت ۱۴:۳۰ به جمع دوستان پیوستیم.

و بعد از چندی استراحت و نهار و بازی -آقایان سیاوش و امیر هم شطرنج بازی کردن- بارون گرفت و همگی بالاجبار و با سرعت راه افتادیم و برنامه تقریبا به پایان رسید.

و وقتی به پایین رسیدیم محسن هممونو مهمون کرد و یه بستنی هم خوردیم و بعد از خداحافظی (من هنوز نفهمیدم باید دست بدم یا نه؟!) جدا شدیم.

این برنامه هم برای من واقعا فراموش نشدنی بود و به مدت چند هفته شارژم کرد!

البته گویا زیادی شنگول شده بودم چون فرداش توی دانشگاه، از فرط هیجان داشتم بالا و پایین می پریدم و وقتی به علی گفتم قله زدیم کلی خندید و گفت اولین بار بود که قله می زدی؟ منم که ضایع شده بودم، کلی به خودم خندیدم و سعی کردم کمی در پوست خود بگنجم که دیگران متوجه این موضوع نشن اما حقیقتا موفق نشدم و همینجا اعلام می کنم که اولین قله ای بود که زدم! و هنوز هم خرکیف می باشم!

تا باشه از این برنامه ها و به تبعش در پوست نگنجیدن ها!

بند کفش... بزرگ ترین دغدغه ی دیروز و کوچک ترین در امروز...

"با دغدغه ها بزرگ شدن لازم است اما کافی نیست،

 

 از دغدغه ها بزرگ تر شدن لازم نیست،  اما واقعا کافیست!!!"

 

 

  • دیروز (با خط خرچنگ غورباغه ای کودکی بخوانید!)

سلام خدا جان،

خدایا من خیلی کوچک هستم و آرزوهایی دارم. آرزو هایی که خیلی زیاد هستند. خدایا من مشکلاتی دارم که خیلی از من بزرگ تر هستند. پدر بزرگ میگوید تو از مشکلات من هم بزرگ تری.

از تو که انقدر بزرگ هستی نمی خواهم مشکلاتم را حل کنی. از تو فقط می خواهم کاری کنی که من خودم زود تر بزرگ شوم که بتوانم به آرزو هایم برسم و مشکلاتم را حل کنم.

 

 

  • امروز

خود دردِدلی : دیروز مشکلات کوچکم را با خدایی که کمی از مشکلاتم بزرگ تر بود در میان گذاشتم.

خیال می کردم وقتی که بزرگ شوم به تمام آرزوهای ریز و درشتم می رسم و همه ی مشکلاتم را حل خواهم کرد.

بزرگ شدم.

حتی خیلی بزرگ تر از از خدایی که آن دیروز ها می شناختم. اما مشکلاتم هم بزرگ شدند. آرزو هایم هم...

نمی دانم فردا چه می شود...؟.؟...

اما دیگر آرزو هایم را بلند بلند نمی گویم،

می ترسم خیلی خیلی بزرگ شوند!...

 

 

  • فردا

.

.

.

 

       خدایا... پس کی می خواهی بزرگ شوی...؟

 

                                                             (نوشته شده در فروردین ۸۸)

 

 

پی نوشت: پایین این نوشته تاریخ دقیقشو نزدم و در نتیجه نمی تونم تاریخ ارسالشو دست کاری کنم!

کلکچال؟!!

سه شنبه اعلامیه ی مربوط به کوهو روی برد دانشگاه دیدم، چند تا از بچه ها هم ازم پرسیدن پایه ای یا نه و...! منم گفتم باهاشون میرم!

اما چشمتون روز بد نبینه! درست شب قبلش به تب و لرزی مبتلا بودم که نگو و نپرس و هم زمان معده ی گرامی هم به عودی گروید و حسابی زد تو خط شکوفه و این حرفا!... دیر وقت بود و من همچنان تصمیم داشتم که برنامه کوهو از دست ندم! بالاخره بعد از ۲ ساعت و نیم بیدار شدم و راهی شدم!

۱ ساعت تمام سر خیابون ۳۲ جمشیدیه منتظر بودم و هیچ خبری نبود! البته ناگفته نماند که بارها از سی ام تا سی و چهارمو بالا و پایین کردم اما در نهایت نا موفق بودم... به ذهنم رسید که شاید برنامه کنسل شده و با توجه به اینکه هیچکس گوشیشو بر نمی داشت شکم به یقین بدل شد (البته کنسل شدن برنامه برای من خیلی بهتر بود چون اگه می خواستم تا قله برم الان یه حلوا افتاده بودین!)

می خواستم یه ذره خودم برم بالا و زود برگردم (به دلایل امنیتی) که همون موقع یکی از دوستان ، علی(همونی که سندروم خود داف پنداری رو اجرا کرده بود!) به همراه سه تن از دوستانش -اشکان، فرزاد و آرش- جلوم سبز شد! و اینگونه شد که ما ۵نفری تا پناهگاه رفتیم! (البته اگه من نبودم اونا بالاتر از این حرفا میرفتن!)

کلی بازی کردیم (حکم و شلم!- راستی بیدل بازی نکردیما!) و من هنوز در تعجبم که چرا اون چهار نفر سه دست ورق با خودشون آورده بودن!؟

یکی از این چهار نفر علیرغم رشته و دانشگاه خفنش (مکانیک شریف) رتبه ی بسیار مسخره ای آورده بود... بگم؟...بگم؟..! و من از لحظه ای که فهمیدم تا موقع خداحافظی در حال بزرگنمایی این استضحاک بودم و هنوزم میگم... واقعا زشته!

و در کل از جزئیاتی از قبیل فوتبال استقلال و پرسپولیس و... که بگذریم در کل باید بگم به من که خیلی خوش گذشت!

راستی اون معمارو تونستید حل کنید؟

باتری تموم کردن ماشین هم که به نوبه ی خودش مصیبتی بود!!!!!!

بچه ها منو سر ظفر گذاشتن و البته از اونجا تا خونه هم مصیبتی بود!

و بعدش خونه... حموم... و خواب!!!

بعد از ۳ ساعت، در خواب ناز بودم که با ضربات سهمگینی بیدار شدم!!!! و شبنم و هلیا و هوتن منو به زور بردن خونه شون!!! منم هر قدر مقاومت کردم فایده نداشت! به هر حال سه تار و آوازی که برقرار بود حالمو حسابی جا آورد.

اما در نهایت من بعد از ۲ ساعت خواب و کلاس رانندگی سحرگاهی! راهی اولین روز تحصیلیم در دانشگاه شدم!

هر درختی یه روزی نهال بوده!

امروز اولین روزی بود که رفتم دانشکدمون (البته قبلاً به مناسبت باشگاه نجوم اومده بودم، اما خوب اینبار فرق میکرد، الان من یه عضو از این مجموعه م)

واقعاً روز فراموش نشدنی ای بود.

حقیقتا دیروز که برای ثبت نام رفتم دانشگاه یه عده آدم سرخوش نشسته بودن پشت یه تعدادی میز و به خودشون می گفتن ّشورای صنفی دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهرانّ! و اتفاقا قیافه یکیشون خیلی آشنا بود و من هر چی بهش نزدیکتر میشدم به نظرم آشناتر میومد. تو چهره هم خیره شده بودیم و از قیافه ش فهمیدم اونم دغدغه منو داره و داره به حافظه ش فشار میاره! داشتم این چهره رو با تمام چهره های موجود در خاطراتم تطبیق میدادم (احتمالا اونم داشت همین کارو می کرد!) که با فشار میز (که حاصل از نزدیک شدن زیادی از حدم به میزا بوذ) به خودم اومدم و بعد از چند ثانیه search مغزم با موفقیت به پایان رسید، و اون آدم کسی نبود جز آذرین! البته آذرین هنوز منو نشناخته بود و من مجبور شدم کلی خودمو معرفی کنم. کنار آذرین هم یه نفر دیگه نشسته بوذ... و اتفاقا قیافه اون هم آشنا بود، اما از اونجایی که سلول های خاکستری مغزم از فرط فشار بنفش شده بودن شناسایی رو به بعد موکول کردم! بگذریم! همه ی اون آدم ها (که در اون لحظه به دو دسته آذرین و غیر آذرین تقسیم شده بودن) پیوسته عباراتی از قبیل: معارفه، بیاین حتما، دانشکده گردی، پاشو بیا خودت می فهمی، ساعت ۹، امیر آباد، معرفی اساتید، فردا و ... رو تکرار میکردن و اینطوری بود که من تصمیم گرفتم فرداش(که امروز باشه) ساعت ۹ در دانشکده فیزیک واقع در محله امیرآباد به قصد آشنایی با اساتید و دانشجویان، دانشکده گردی و... حضور به هم برسانم!

و اینگونه بوذ که اونگونه شد!!!!!

البته با وجود تذکر های بسیار زیاد دوستان من امروز  ساعت ۱۰:۳۰ در دانشکده فیزیک واقع در محله امیرآباد به قصد آشنایی با اساتید و دانشجویان، دانشکده گردی و... حضور به هم رساندم!

و حالا بشنوید حکایت این روز را:

در لحظه ورودم هیچ جانداری در دانشکده نه پر میزد و نه میخزید و نه در حال عبور و مرور بود! البته به جز آقای نگهبان که تمام حواسشان (دقیقا تمام حواس) به موتور احتمالا محبوبشان بود!

و من برای تمرین رعایت قوانین (که قبل از ورودم از جانب آشنایان بسیار مورد تذکر قرار گرفته بود) با دقت تمام کارت دانشجویی خود را کنترل نموده، و با تصور چهره متخلف خود دوباره و سه باره کارت را چک کردم و به ناچار به خودم اجازه ورود دادم!

اولین برخوردم با یک دانشجوی دختر سال سومی بود (که ابتدا به دلیل آنکه از من هم سردرگم تر بود گمان بردم ورودی جدید است!) که بعدها فهمیدم عضو انجمن اسلامی دانشکده است و از او در باره ی برنامه مربوط به ورودیها پرسیدم و او مرا نزد یک دانشجوی پسر برد که اتفاقا بعدها فهمیدم عضو انجمن اسلامی دانشکده است! و آنها مدتی درباره نمراتشان که در رده ۱۹-۲۰ بود صحبت کردند و بعد از چندی متوجه حضور من که از شدت گرخیدگی مهلک (به سبب نمره ها) به فکر بررسی دوباره کارت دانشجویی خود افتادم و از خداوند متعال می خواستم اشتباهی رخ داده باشد شدند و برایم توضیح دادند که این نمرات مربوط به یک درس است و آن درس را گلابی نامیدند (من چنین درسی را در لیست دروسمان نیافتم) و کمی هم از استثنا بودن نمرات خود در میان سایر دانشجویان گفتند و دانشجوی دختر دانشجوی پسر را خفن نامید و آز آنجا بود که من با آقای خفن و دوستشان آشنا شدم!

در حیاط ایستاده بودیم که ناگهان همان دختر آشنایی که روز قبل در کنار آذرین نشسته بود را در حین عبور خفت کردیم و او من و دوتا از ورودی ها (که همان لحظه رسیدند) را به محل اجتماع امثال خودمان هدایت کرد و در آن کلاس من برای اولین بار استاد توسلی را زیارت کردم و به دلیل بهایی که ایشان به دانشجویان فقط کمی متخلف میدادند (اینگونه به نظرم آمدند!) مریدشان شدم! و در حالی که به ردیف های عقبی میرفتم بالاخره یکی از دوستان مدرسه ای خود را دیدم! بهار روحوند!

و پس از اتمام سخنان استاد محترم ما را به دانشکده گردی بردند. تقریبا تمام قسمتها را دیدیم و در آزمایشگاه اپتیک و کتابخانه و محل تجمع اعضای شورا و بسیج و انجمن اسلامی هم توقفکی داشتیم و مستفیض گشتیم. و مسئله ای که بسیار مارا مسرور کرد وجود مستراح در تمامی طبقات بود! (یقینا این مسئله شما را هم در بدو ورودتان شاد کرده، پس با نهایت احترام نیشتان را ببندید)

و بگویم از انجمن اسلامی دانشجویان که با فرضیه اولیه من درباره آن بسیار در تغایر بود،-با توجه به اینکه در انجمن بودن و دانشجویی بودنش شکی نیست- چرایش را خودتان میدانید...  که در همین روز ورود (با توجه به این که من در صددم در مدت اندکی که در این دانشکده می پلاسم نهایت استفاده را به عمل آورم) من عضو کتابخانه انجمن شدم و کتابی را به امانت گرفتم!  و ستون آزاد مربوط به این انجمن نیز از عجایب این دانشکده است که از آنچه من فکر می کردم هم آزاد تر است و به تغایر ذهنی من می افزود.

و پس از دانشکده گردی برای اولین بار تصمیم گرفتند به مناسبت ورود ما نهالی در محوطه سبز بکارند که این نهال نمادی از ما صفری ها بود (مراجعه شود به ویژه نامه دانشجویان وروذی دانشگاه تهران-ص۱۲). و قرار شد ما هم در کاشت نهال دستی داشته باشیم... زمینی که برای نهال۸۸ در نظر گرفته بودند از درجه خشکی به حالت سنگ درآمده بود و بیلی هم که در اختیارمان بود بیشتر به خاک اندازی دسته بلند شباهت داشت و با رعایت دموکراسی کامل ورودی های پسر به بیل زنی و تلاش و ورودی های دختر به تشویق بیل زنی و تلاش مشغول شدند و من هم به نظاره ایستاده بودم و در فکر این که همیشه یک نفر باید برخیزد...و سرانجام به سمت بیل رفتم و بیل را از دوستان خسته خود که در تعجب بودند گرفتم و...  متاسفانه خودم از توصیف این قسمت معذورم...  و پس از چندی یکی از ورودی های پسر با اقرار بر اینکه آبروی ورودی های پسر را برده ام بیل را از من گرفت و خود مشغول شد. در این هنگام بود که فردی که دیروز هم در فرایند پیچیده ثبت نام ما را یاری کرده بود(که خشایار می نامیدندش) به نیابت از کسی (نمی دانم چه کسی اما به زودی خواهم فهمید) به من چهاردهمین دکترای دانشکده را اعطا کرد و من حتی ذره ای از مفهوم حرفش را درک نکردم اما برای محکم کاری دکترایی که وعده اش را گرفتم چند بیل دیگر بر زمین زدم! و پس از اتمام مراسم بیل زنی به چرایی اینکه آغلب فقط همان یک نفر برمی خیزد اندیشیدم و از اینکه چگونه دوستانم از کاشتن نهالشان با دست خود گذشتند بسیار متاثر و بسیارتر متعجب گشتم!

و این از نهال ما که همان ماست، امیدوارم تا روزی که درخت شد و تا روزهای بعد از آن سبز باشد و سبز بماند. (اگر این سبز را با سبز دیگری اشتباه گرفتید انحراف از خودتان است)

و پس از کاشت نهالمان به سلف رفتیم و غذا خوردیم و در این مکان بود که دوستان به ما متذکر شدند که سبزی های قرمه سبزی همان علف های دانشکده هستند البته طبخ شده (از کجا میدانند، نمی دانم) و متذکرتر شدند که غذایمان عاری از -روم به دیوار- کافور می باشد (از کجا میدانند، ترجیحا نمی دانم!)

پس از صرف غذا با دکتر منصوری آشنا شدیم -عجب انسان با فضیلتی- و ایشان برایمان صحبت کردند. متاسفانه نمی توانم صحبت هایشان را مکتوب کنم (ای کاش می توانستم). از کلاس بسیار استفاده بردیم.

و پس از کلاس خواهرم به دانشکده ما آمد و نمی دانم این بار نگهبان(ها) مشغول چه کاری بود(ند)! به هر حال من با شوق و ذوق بسیار صحنه بیل زنی خود را برای خواهرم تعریف کردم و خواهرم در کمال خونسردی گفت با توجه به شناختی که از تو دارم اگر جز این کار دیگری می کردی تعجب می کردم. (و من در همان ثانیه ها دعا می کردم آنقدر که خانواده مرا می شناسند در دانشکده شناخته نشوم) و در همین اثنا همانی که خشایار نام داشت به ما پیوست و گفت برنامه بعدی بازی است! و من از فرصت استفاده کردم و خواستار دریافت هرچه سریع تر دکترایم شدم و ایشان پس از خنده فراوان درباره دکترا اندکی توضیح داد و گفت این دکتری در حیطه رشته IOP است. اما من در همینجا گوشزد می کنم که من به هیچ عنوان بیخیال دکترایم نمیشوم و در صورت عدم دریافت حتی پس از ترک دانشکده، بیخیال دانشکده نمی شوم!

و اما بشنوید از بازی... در حال رای گیری بر سر بازی ها بودیم. پیشنهاد هایی که توسط فردی که دکتر نام داشت(نمیدانم دکتری چه داشت) شد:

(دکتر:)- مافیا(که البته طولانیه)، پانتومیم، شلم،...  (و من برای فرار از وسوسه! دیواری کوتاه تر از گوش هایم پیدا نکردم و به خود اطمینان دادم که اشتباه شنیدم)

 (خ:)- نه سه دست داریم، بلوف هم میشه بازی کرد.  (و من که نه، ناخودآگاه موَسوَس! من فریاد برآورد و هماوردی برای حکم و یا پوکر خواست و من نفهمیدم چرا و چگونه پس از کمتر از دقیقه ای دکتر شماره ۱۳ IOP با یک دست پاسور بازگشت! فک من با دیدن این صحنه بر خاک مالیده شد و خواهرم هم مانند این صابونهای کفی کف کرده بود و پیوسته از من میپرسید که آیا اینجا دانشگاهست؟!)

اما تنها به سبب دوری از تفرقه و چند دستگی در آخر به پانتومیم مشغول شدیم. لغات پانتومیم هم فاش نمی کنم اما لغتی که ارزش فاش شدن را دارد سندروم خود داف پنداری! است که پیشنهاد فردی به نام مهرداد (که بنده خدا فقط و فقط بدبین! بود و دیگر هیچ) بود. و من همین جا به خاطر اهانت ناخواسته ای که در حین اجرای واژه مالیخولیایی به ایشان کردم معذرت می خواهم!

و در پایان امیدوارم بسیار خوشتر بگذرد بر ما!

 

اینم از امروز، دیگه دستم درد گرفت!

فقط دو تا نکته: ۱)لحن نوشته کاملا از قصد اینگونه انتخاب شده و ۲)دلیل اینکه به خزئیات خیلی پرداختم اینه که دوست ندارم حتی یه لحظه ش از ذهنم بره!

پیشنهاد می کنم شما هم بنویسید!

امیدوارم چیزی از قلم نیفتاده باشه! اگه چیزی به ذهنتون رسید بگین!

و در نهایت پاینده و سبز باشید...