امروز اولین روزی بود که رفتم دانشکدمون (البته قبلاً به مناسبت باشگاه نجوم اومده بودم، اما خوب اینبار فرق میکرد، الان من یه عضو از این مجموعه م)
واقعاً روز فراموش نشدنی ای بود.
حقیقتا دیروز که برای ثبت نام رفتم دانشگاه یه عده آدم سرخوش نشسته بودن پشت یه تعدادی میز و به خودشون می گفتن ّشورای صنفی دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهرانّ! و اتفاقا قیافه یکیشون خیلی آشنا بود و من هر چی بهش نزدیکتر میشدم به نظرم آشناتر میومد. تو چهره هم خیره شده بودیم و از قیافه ش فهمیدم اونم دغدغه منو داره و داره به حافظه ش فشار میاره! داشتم این چهره رو با تمام چهره های موجود در خاطراتم تطبیق میدادم (احتمالا اونم داشت همین کارو می کرد!) که با فشار میز (که حاصل از نزدیک شدن زیادی از حدم به میزا بوذ) به خودم اومدم و بعد از چند ثانیه search مغزم با موفقیت به پایان رسید، و اون آدم کسی نبود جز آذرین! البته آذرین هنوز منو نشناخته بود و من مجبور شدم کلی خودمو معرفی کنم. کنار آذرین هم یه نفر دیگه نشسته بوذ... و اتفاقا قیافه اون هم آشنا بود، اما از اونجایی که سلول های خاکستری مغزم از فرط فشار بنفش شده بودن شناسایی رو به بعد موکول کردم! بگذریم! همه ی اون آدم ها (که در اون لحظه به دو دسته آذرین و غیر آذرین تقسیم شده بودن) پیوسته عباراتی از قبیل: معارفه، بیاین حتما، دانشکده گردی، پاشو بیا خودت می فهمی، ساعت ۹، امیر آباد، معرفی اساتید، فردا و ... رو تکرار میکردن و اینطوری بود که من تصمیم گرفتم فرداش(که امروز باشه) ساعت ۹ در دانشکده فیزیک واقع در محله امیرآباد به قصد آشنایی با اساتید و دانشجویان، دانشکده گردی و... حضور به هم برسانم!
و اینگونه بوذ که اونگونه شد!!!!!
البته با وجود تذکر های بسیار زیاد دوستان من امروز ساعت ۱۰:۳۰ در دانشکده فیزیک واقع در محله امیرآباد به قصد آشنایی با اساتید و دانشجویان، دانشکده گردی و... حضور به هم رساندم!
و حالا بشنوید حکایت این روز را:
در لحظه ورودم هیچ جانداری در دانشکده نه پر میزد و نه میخزید و نه در حال عبور و مرور بود! البته به جز آقای نگهبان که تمام حواسشان (دقیقا تمام حواس) به موتور احتمالا محبوبشان بود!
و من برای تمرین رعایت قوانین (که قبل از ورودم از جانب آشنایان بسیار مورد تذکر قرار گرفته بود) با دقت تمام کارت دانشجویی خود را کنترل نموده، و با تصور چهره متخلف خود دوباره و سه باره کارت را چک کردم و به ناچار به خودم اجازه ورود دادم!
اولین برخوردم با یک دانشجوی دختر سال سومی بود (که ابتدا به دلیل آنکه از من هم سردرگم تر بود گمان بردم ورودی جدید است!) که بعدها فهمیدم عضو انجمن اسلامی دانشکده است و از او در باره ی برنامه مربوط به ورودیها پرسیدم و او مرا نزد یک دانشجوی پسر برد که اتفاقا بعدها فهمیدم عضو انجمن اسلامی دانشکده است! و آنها مدتی درباره نمراتشان که در رده ۱۹-۲۰ بود صحبت کردند و بعد از چندی متوجه حضور من که از شدت گرخیدگی مهلک (به سبب نمره ها) به فکر بررسی دوباره کارت دانشجویی خود افتادم و از خداوند متعال می خواستم اشتباهی رخ داده باشد شدند و برایم توضیح دادند که این نمرات مربوط به یک درس است و آن درس را گلابی نامیدند (من چنین درسی را در لیست دروسمان نیافتم) و کمی هم از استثنا بودن نمرات خود در میان سایر دانشجویان گفتند و دانشجوی دختر دانشجوی پسر را خفن نامید و آز آنجا بود که من با آقای خفن و دوستشان آشنا شدم!
در حیاط ایستاده بودیم که ناگهان همان دختر آشنایی که روز قبل در کنار آذرین نشسته بود را در حین عبور خفت کردیم و او من و دوتا از ورودی ها (که همان لحظه رسیدند) را به محل اجتماع امثال خودمان هدایت کرد و در آن کلاس من برای اولین بار استاد توسلی را زیارت کردم و به دلیل بهایی که ایشان به دانشجویان فقط کمی متخلف میدادند (اینگونه به نظرم آمدند!) مریدشان شدم! و در حالی که به ردیف های عقبی میرفتم بالاخره یکی از دوستان مدرسه ای خود را دیدم! بهار روحوند!
و پس از اتمام سخنان استاد محترم ما را به دانشکده گردی بردند. تقریبا تمام قسمتها را دیدیم و در آزمایشگاه اپتیک و کتابخانه و محل تجمع اعضای شورا و بسیج و انجمن اسلامی هم توقفکی داشتیم و مستفیض گشتیم. و مسئله ای که بسیار مارا مسرور کرد وجود مستراح در تمامی طبقات بود! (یقینا این مسئله شما را هم در بدو ورودتان شاد کرده، پس با نهایت احترام نیشتان را ببندید)
و بگویم از انجمن اسلامی دانشجویان که با فرضیه اولیه من درباره آن بسیار در تغایر بود،-با توجه به اینکه در انجمن بودن و دانشجویی بودنش شکی نیست- چرایش را خودتان میدانید... که در همین روز ورود (با توجه به این که من در صددم در مدت اندکی که در این دانشکده می پلاسم نهایت استفاده را به عمل آورم) من عضو کتابخانه انجمن شدم و کتابی را به امانت گرفتم! و ستون آزاد مربوط به این انجمن نیز از عجایب این دانشکده است که از آنچه من فکر می کردم هم آزاد تر است و به تغایر ذهنی من می افزود.
و پس از دانشکده گردی برای اولین بار تصمیم گرفتند به مناسبت ورود ما نهالی در محوطه سبز بکارند که این نهال نمادی از ما صفری ها بود (مراجعه شود به ویژه نامه دانشجویان وروذی دانشگاه تهران-ص۱۲). و قرار شد ما هم در کاشت نهال دستی داشته باشیم... زمینی که برای نهال۸۸ در نظر گرفته بودند از درجه خشکی به حالت سنگ درآمده بود و بیلی هم که در اختیارمان بود بیشتر به خاک اندازی دسته بلند شباهت داشت و با رعایت دموکراسی کامل ورودی های پسر به بیل زنی و تلاش و ورودی های دختر به تشویق بیل زنی و تلاش مشغول شدند و من هم به نظاره ایستاده بودم و در فکر این که همیشه یک نفر باید برخیزد...و سرانجام به سمت بیل رفتم و بیل را از دوستان خسته خود که در تعجب بودند گرفتم و... متاسفانه خودم از توصیف این قسمت معذورم... و پس از چندی یکی از ورودی های پسر با اقرار بر اینکه آبروی ورودی های پسر را برده ام بیل را از من گرفت و خود مشغول شد. در این هنگام بود که فردی که دیروز هم در فرایند پیچیده ثبت نام ما را یاری کرده بود(که خشایار می نامیدندش) به نیابت از کسی (نمی دانم چه کسی اما به زودی خواهم فهمید) به من چهاردهمین دکترای دانشکده را اعطا کرد و من حتی ذره ای از مفهوم حرفش را درک نکردم اما برای محکم کاری دکترایی که وعده اش را گرفتم چند بیل دیگر بر زمین زدم! و پس از اتمام مراسم بیل زنی به چرایی اینکه آغلب فقط همان یک نفر برمی خیزد اندیشیدم و از اینکه چگونه دوستانم از کاشتن نهالشان با دست خود گذشتند بسیار متاثر و بسیارتر متعجب گشتم!
و این از نهال ما که همان ماست، امیدوارم تا روزی که درخت شد و تا روزهای بعد از آن سبز باشد و سبز بماند. (اگر این سبز را با سبز دیگری اشتباه گرفتید انحراف از خودتان است)
و پس از کاشت نهالمان به سلف رفتیم و غذا خوردیم و در این مکان بود که دوستان به ما متذکر شدند که سبزی های قرمه سبزی همان علف های دانشکده هستند البته طبخ شده (از کجا میدانند، نمی دانم) و متذکرتر شدند که غذایمان عاری از -روم به دیوار- کافور می باشد (از کجا میدانند، ترجیحا نمی دانم!)
پس از صرف غذا با دکتر منصوری آشنا شدیم -عجب انسان با فضیلتی- و ایشان برایمان صحبت کردند. متاسفانه نمی توانم صحبت هایشان را مکتوب کنم (ای کاش می توانستم). از کلاس بسیار استفاده بردیم.
و پس از کلاس خواهرم به دانشکده ما آمد و نمی دانم این بار نگهبان(ها) مشغول چه کاری بود(ند)! به هر حال من با شوق و ذوق بسیار صحنه بیل زنی خود را برای خواهرم تعریف کردم و خواهرم در کمال خونسردی گفت با توجه به شناختی که از تو دارم اگر جز این کار دیگری می کردی تعجب می کردم. (و من در همان ثانیه ها دعا می کردم آنقدر که خانواده مرا می شناسند در دانشکده شناخته نشوم) و در همین اثنا همانی که خشایار نام داشت به ما پیوست و گفت برنامه بعدی بازی است! و من از فرصت استفاده کردم و خواستار دریافت هرچه سریع تر دکترایم شدم و ایشان پس از خنده فراوان درباره دکترا اندکی توضیح داد و گفت این دکتری در حیطه رشته IOP است. اما من در همینجا گوشزد می کنم که من به هیچ عنوان بیخیال دکترایم نمیشوم و در صورت عدم دریافت حتی پس از ترک دانشکده، بیخیال دانشکده نمی شوم!
و اما بشنوید از بازی... در حال رای گیری بر سر بازی ها بودیم. پیشنهاد هایی که توسط فردی که دکتر نام داشت(نمیدانم دکتری چه داشت) شد:
(دکتر:)- مافیا(که البته طولانیه)، پانتومیم، شلم،... (و من برای فرار از وسوسه! دیواری کوتاه تر از گوش هایم پیدا نکردم و به خود اطمینان دادم که اشتباه شنیدم)
(خ:)- نه سه دست داریم، بلوف هم میشه بازی کرد. (و من که نه، ناخودآگاه موَسوَس! من فریاد برآورد و هماوردی برای حکم و یا پوکر خواست و من نفهمیدم چرا و چگونه پس از کمتر از دقیقه ای دکتر شماره ۱۳ IOP با یک دست پاسور بازگشت! فک من با دیدن این صحنه بر خاک مالیده شد و خواهرم هم مانند این صابونهای کفی کف کرده بود و پیوسته از من میپرسید که آیا اینجا دانشگاهست؟!)
اما تنها به سبب دوری از تفرقه و چند دستگی در آخر به پانتومیم مشغول شدیم. لغات پانتومیم هم فاش نمی کنم اما لغتی که ارزش فاش شدن را دارد سندروم خود داف پنداری! است که پیشنهاد فردی به نام مهرداد (که بنده خدا فقط و فقط بدبین! بود و دیگر هیچ) بود. و من همین جا به خاطر اهانت ناخواسته ای که در حین اجرای واژه مالیخولیایی به ایشان کردم معذرت می خواهم!
و در پایان امیدوارم بسیار خوشتر بگذرد بر ما!
اینم از امروز، دیگه دستم درد گرفت!
فقط دو تا نکته: ۱)لحن نوشته کاملا از قصد اینگونه انتخاب شده و ۲)دلیل اینکه به خزئیات خیلی پرداختم اینه که دوست ندارم حتی یه لحظه ش از ذهنم بره!
پیشنهاد می کنم شما هم بنویسید!
امیدوارم چیزی از قلم نیفتاده باشه! اگه چیزی به ذهنتون رسید بگین!
و در نهایت پاینده و سبز باشید...