درد مشترک
این را اول بار رنگ نگاهش در چشمانم زمزمه کرد،
دانستم نگاهش را شراری به سوز و نهادش را فراقی به سوگ نهاده...
در مقابلم نشسته بود و سخن می گفت. از تنهایی...
سر انجام نقابش را دریده بود،
چهرش بی رنگ بود و دلش تنگ،
تنها بود...
تنهایی را می شناسم و می دانستم از چه می نالد...
من سراپا گوش بودم...
آهنگ تلخی می نواخت و گوشم را نوای شیرینش نوازش می کرد.
از عشقی می گفت که روزش را به سیاهی نشانده بود...
من در سکوتی ژرف، بی آنکه از او چشم بردارم، می شنیدم...
هر گاهی که دست از نواختن می کشید، طوری به سکوتم گوش فرا می داد که گویی در این سکوت چیزی یافته بود، پاسخی شاید یا راه گریزی...
گاه می گریست...
هرم هر قطره اشکی که از چشمان عزادارش می بارید، روحم را می سوزاند...
نمی دانم چه پیوندی میان ما بود که هر قطره اشک که می گذشت، بر وجود من می لغزید.
اشک های گذرانش، آرام زخم های کهنه ی وجود مرا می خراشاند و در کنارشان زخمی تازه می نگاشت.
می سوختم... و اگر بغض گلویم را نمی چلاند ضجه ام به آسمان ها می رسید.
و من تنها دست او را نوازش می کردم، بی توقع...
می خواستم تنهایی از او دست بکشد و تنها ما بمانیم. اما گویی آن دیو تنهایی بر سر ما سایه گسترانده بود و وصلمان را می بُرید...
به او چشم می دوختم،
گاهی نگاهم می کرد.
اما نگاه های من گویی در پس دروازه ی مژگانم اسیر بود.
من در او می دیدم آنچه را او در من نمی دید
و می خواندم آنچه را او نمی خواند...
اگر دروازه ی شهر چشمانم را می شکست و به آن راه می یافت...
اگر تنها یک بار سکوتم را، بغضم را، می شکست...
اگر می دید و اگر می خواند...
در می یافت که من نیز تنهایم...
در می یافت که من نیز در فراقم،
در عین وصال، وصال او، در فراقم...
اگر می دانست، آن روز نمی رفت،
نمی رفت تا عشق را در شهری دیگر، در پس نگاه های بی مژگان دیگری بیابد...
می ماند و همین جا می یافت.
اما او هرگز ندانست...
هنگام وداع، در سکوتم التماس می کردم و او نمی شنید...
چشمان بی اشکم میگریستند و او نمی دید...
آن روز جدا شدیم...
او با روحی که سبک شده بود و من سنگین تر از همیشه،
گویی باری را که تا آن روز می کشید، به من سپرده بود...
بعد از آن روز ندیدمش... نمی دانم عشقش را یافته یا نه...
اما من با نگاهی سوخته به شرار و با نهادی به سوگ نشسته از فراق،
تنهای تنها،
هنوز، در پس دروازه های استوار نگاهم
و در سنگینی سکوت نا شکسته ام
آرام و بی صدا
می شکنم...
زنجیر ها را پاره پاره کردم