قله دو شاخ (17/10/88)
این خانومه هم هی صحبت می کنه و نمی ذاره من درست قکر کنم!
ماجرای کوه این دفه از اینجا شروع شد که سه شنبه مارو جمع کردن توی یه کلاس و در مورد برنامه توضیح دادن و برای اطمینان از شیرفهم شدنمون، امیر آقا یه تعدادی طرح و نقش هم روی تخته کشیدن که البته با واقعیت اندکی فرق داشت.
قرار بود ساعت ۶:۳۰-۶:۴۵ توی میدون درکه جمع شیم و چنین هم شد.
جمعا ۱۷ نفر بودیم -از ۸۸یها ۲نفر- و به سرپرستی امیر آقایی راه افتادیم.
قرار بود از پایین تا قله ۲تا توقفگاه داشته باشیم که البته به دلایلی ۳تا شد!
اولی یه جای باصفا با کلی درخت (که تعداد درختاش از نقاشی روی تخته خیلی بیشتر بود) کنار یه چشمه. اونجا صبونه رو خوردیم و البته دوستان بسیار لطف کردن و منو نکشتن و شاخ بودن منو به بزرگی خودشون بخشیدن. ۴ نفر از بچه ها موندن و فکر کنم ساعت ها حکم و شلم و ... بازی کردن!!!!
دومی هم کلبه بود، و از استراحتگاه اولمون تا کلبه من از هم نوردی با دوتن از افراد (آقایان بستانی و لولاگر) که تا اونجا مشاعره می کردن واقعا لذت بردم. از ۱۳ نفر باقیمونده، ۵نفر برگشتن و ما هشت نفری به قصد فتح قله رفتیم بالا!
اما... بر خلاف برنامه یه توقف اساسی دیگه هم داشتیم! و در مدت توقفمون بعد از اعترافات دوستان دوباره گروه به دو قسمت تقسیم شد و ۴نفر برگشتن و ۴ نفر باز به قصد فتح قله رفتیم بالا! (ساعت ۱۰:۱۵)
سیاوش (سرپرست)، خشایار(کمک سرپرست)، من و حامد.
و رفتیم و رفتیم و رفتیم... ساعت ۱۲ رسیدیم به قله و اون موقع بود که به طرز شگفت آوری خستگی از جسم و روح من خارج شد!
البته روی قله با یه میله و یک گونی پاره که بهش وصل بود مواجه شدیم و اینگونه بود که به صحت این که ارزش هر راه به مسیرشه نه به مقصد پی بردیم...
بعد از نیم ساعت با کوله باری از انرژی تصمیم به بازگشت گرفتیم.
و از مسیر های مختلفی اعم از سنگ و پاره سنگ و تکه سنگ و ریز سنگ و شن (شن اسکی!) و ماسه و خاک، هر کدوم در شیب های مختلف عبور کردیم و ساعت ۱۴:۳۰ به جمع دوستان پیوستیم.
و بعد از چندی استراحت و نهار و بازی -آقایان سیاوش و امیر هم شطرنج بازی کردن- بارون گرفت و همگی بالاجبار و با سرعت راه افتادیم و برنامه تقریبا به پایان رسید.
و وقتی به پایین رسیدیم محسن هممونو مهمون کرد و یه بستنی هم خوردیم و بعد از خداحافظی (من هنوز نفهمیدم باید دست بدم یا نه؟!) جدا شدیم.
این برنامه هم برای من واقعا فراموش نشدنی بود و به مدت چند هفته شارژم کرد!
البته گویا زیادی شنگول شده بودم چون فرداش توی دانشگاه، از فرط هیجان داشتم بالا و پایین می پریدم و وقتی به علی گفتم قله زدیم کلی خندید و گفت اولین بار بود که قله می زدی؟ منم که ضایع شده بودم، کلی به خودم خندیدم و سعی کردم کمی در پوست خود بگنجم که دیگران متوجه این موضوع نشن اما حقیقتا موفق نشدم و همینجا اعلام می کنم که اولین قله ای بود که زدم! و هنوز هم خرکیف می باشم!
تا باشه از این برنامه ها و به تبعش در پوست نگنجیدن ها!
زنجیر ها را پاره پاره کردم