ذهنم آسمان ها را می کاود و گمشده ام را می خواهد. روحم نیز در آسمان و زمین بالا و پایین می رود اما به طرفم باز نمی گردد. فقط من ماندم و لاشه ای با یاخته هایی ناسازگار. می بینمش که از آن بالا بالاها به من می خندد. تخیلم را می گویم. من هم می خواهم پرواز کنم.

 

کیست که زندان کوچک جسمم را ببیند؟ کدام ستاره در شب های تنهاییم لحظه ای از چشمک زدن و عشوه گری های بی پایانش دست بر می دارد و به من خیره می شود؟ چه کسی نفس های جسم بی روحم را می خواهد و کیست که نگاه دوخته شده به ابدیت مرا می طلبد؟ و چه کسی قلبم را می گشاید تا ذره ای از بار آن را خالی کنم و تهی که نه، کمی سبک شوم از غم...

آیا هیچکس؟...

چشمان آینه وارم را به آسمان میدوزم و... فقط ابدیت...

در ابعاد وجودم بی بعدی را حس می کنم و با تمام بی بدیم از این همه بعد بیزارم.

باشد که این قفس نابود شود و زهایی را برایم به ارمغان آورد...

و رهایی را...

باشد که من نیز پرواز کنم، در آسمان. با ستره های همیشه چشمک زن. حتی با آنها!

باشد که بروم. دنبال بازی کودکانه با تخیلم، سفر با ذهن و با روحم به فراز رفتن، هرچه باشد، از زندان بهتر است. هر چند که اینها هم برای من زندان جدیدی است.

می روم. اما بار های سنگین قلبم را می گذارم، مس گذارم برای هیچکس ها...

شاید اگر بدانند، برایم اشک بریزند و اگر بفهمند دیوانه شوند و آنها هم بخواهند رها شوند و به ابدیت بپیوندند... و شاید به پوچی. که هر ذو را دیده ام! فاصلهای نیست. تفاوتی هم نیست.