در سوگ آن بزرگمرد
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست...
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
یکایک نغمه هایتان در خاطرها می ماند.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست...
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
یکایک نغمه هایتان در خاطرها می ماند.
خیلی وقت بود نمی تونستم بنویسم، همتونم می دونید که دلیلش درس نیست!!!!!!
بعد از مدت ها دست به قلم بردم و تنها چیزی که تونستم توصیف کنم احساسی بود که این اواخر داشتم...

"همواره در تکاپو بود
تا مبادا ریشه در خاکی کند
در گذر
تا مبادا از سفر باکی کند
می گذشت و می گذشت
می گذشت از هر دیاری و ز هر دَیّاری
می گذشت...
باغ ها را دیده بود و باز، می گذشت
دل خسته بود،
سایه گاهی یافت او،
آنجا نشست...
مردم آنجا، ریشه در خاک محبت داشتند
در دل او نقشی از مهر و وفا انگاشتند...
لیک،
در نگاهش او چه داشت، برقی غریب، دردی سترگ
برق شمشیر دو لشگر ، عقل و دل...
درد نبرد...
در سر هراس از ریشه کردن در حصار دوستی های سریع،
در دلش اما،
اشتیاق انس داشت...
وای از این درد، این نبرد
عاقبت ز آنجا گذشت...
از دیار پاک دوستی ها گذشت
دل مرده بود،
رفت و رفت
تا به دیواری رسید
داد از آن دیوار، فریاد از وصال
خشت های دیوار ریشه در عمق تفاوت داشتند
در دل او نقشی از عشق و جفا انگاشتند
در نگاهش این بار، آتش بود وشور، سوگ داشت
آتشی، آری،
آتشی کز عقل بر دل، اخگرها دواند
بر دلش این بار، تنها سوگ ماند
سوگ فراق
وای از این شور، این غرور
عاقبت،
خشت ها را رها کرد،
بر تفاوت ناله ای کرد و برفت
باز رفت...
قاصدک ریشه نداشت،
پر پرش پرواز بود
بال داشت..."

پ.ن.: سعی می کنم از این به بعد مثل قبل شاد و شنگول باشم و از چند نفر به خاطر این که این مدت اینطوری بودم عذر می خوام.