چشمه

(فریاد)-همینطوری نشین، اگه بلایی سر خودش بیاره چی؟
- انقدر گیر نده، بچه باید یاد بگیره چجوری با خطرات مواجه شه.
- اه دیگه از جر و بحث باهات خسته شدم. انقدر خودتو نزن به بیخیالی. اون فقط یه بچه س.
-من بهش ایمان دارم. اما از این نگرانم که خراب کاری کنه و به چیز دیگه ای غیر از خودش آسیب برسونه.
-عیبی نداره. بچه مون باید از همین حالا با خوب و بد درونش آشنا شه. می دونی چقدر مهمه که از بچگی ذهنشو خودش بسازه؟ اونوقت کسی نمی تونه راحت خرابش کنه.
-آره حق با توئه. نباید بذاریم خوب و بد به عنوان یه مؤلفه خارجی به خوردش داده بشه.
باید باهاش روبرو شه. اما به چه قیمتی؟...
-خیالت راحت باشه عزیزم، من حواسم بهش هست، همونطور که همیشه بوده و نیازی نیست اون اینو بفهمه.
-...
-یادته... خودمون چقدر برای با هم بودنمون خطر کردیم؟! چقدر همدیگرو تو خطر انداختیم...
- آره. چه دنیایی بود. شاید لازم نباشه بچه مون انقدر ریسک کنه.
-بذار بزرگ شه، خودش تصمیم می گیره.
-همم...از اینکه با همیم خیلی خوشحالم...
-...
به محض این که مادر ماشینو یه جایی تو دل طبیعت پارک کرد، فرزند از ماشین بیرون پرید و رفت پی بازیگوشی و پدرو مادرشو وادار کرد به دعواشون خاتمه بدن و در مورد اون بحث کنن. همیشه وقتی پای اون وسط بود مادر و پدرش عشق و وابستگیشونو دوباره می چشیدن.
صدای شرشر آب میومد، کودک دوباره نگاهی به اتومبیلشون انداخت و حس کرد که باید برگرده. یه صدایی از درونش بهش گفت پس کجا رفت اون بچه ماجراجو؟
صدای شرشر آب...
کودک تصمیمشو گرفت و دوان دوان خودشو به صدا رسوند.
یه چشمه زیبا و خروشان. زلال بود اما جریان آب انقدر سریع بود که نمی تونست درست ببینه درون چشمه چه خبره و چی می گذره.
خواست برگرده و پدر ومادرشو بیاره دم چشمه، اما... نمی دونست اگه اونا بیان می ذارن کودکشون دستشو تو آب کنه؟ نه. باید تنهایی از پسش بر میومد.
صدای جریان آب انقدر زیاد بود که صدای ضربان قلب کوچیکشو اصلا نمی شنید.
به چشمه نزدیک شد. خواست دستشو توی آب فرو کنه که یه دفعه توی آب یه عالمه رنگ دید. رنگای قشنگی که هر کدوم مال یه ماهی بود.
کودک کمی ترسید... تا حالا به ماهی دست نزده بود و نمیدونست ماهیا گاز می گیرن؟ نیش می زنن؟ یا با یه تماس کوچیک مریضش می کنن؟...
نمی دونست بعضی ماهیا خیلی قشنگن و بی آزار و بعضیاشون اما خیلی بی رحمن و اصلا نمیشه از روی ظاهرشون اینو فهمید.
کودک با ترس و لرز و در حالی که دائم با خودش کلنجار می رفت که ترسش باعث توقفش نشه دستشو سریع فرو کرد توی آب چشمه. اتقدر سریع که نتونه وسط راه پشیمون شه!
آب سرد بود و سوزنده. کودک ترسید. دستشو بیرون کشید. اشکش داشت در میومد اما به خودش اجازه گریه کردن نداد و دوباره دستشو توی آب فرو برد.
یه ماهی محکم خورد به دستش. دستش درد گرفته بود. ماهی نارنجی رنگ بود. با اینکه برخورد دردناکی بود دلش می خواست بیشتر با ماهی بازی کنه. ماهیو گرفت توی دستش اما ماهی دستشو گاز گرفت. کودک ناله ای کرد و ماهیو انداخت توی چشمه.
ماهی بدون اینکه مسیرشو گم کنه به راهش ادامه داد. اما دستای کودک انقدر کوچولو بود که درد گرفته بود. دیگه واقعا باید گریه می کرد. اما احساس می کرد این زخم ها هنوز اونقدرا هم بزرگ نیست.
با وجود درد خوشحال بود که یه تجربه جدید به دست آورده. اونم این که دیگه به هیچ ماهی دست نزنه. لا اقل به نارنجیاش!!
به چشمه نگاه کرد. دیگه دلش نمی خواست درگیرش شه.
خواست برگرده. برای آخرین بار نگاهی به ماهیا انداخت. اما پاهاش قفل شده بود.
یه ماهی سبز... همه ماهیا با جریان آب می رفتن اما این یکی مونده بود و تقلا می کرد ما نمی تونست راحت خودشو نگه داره.
کودک که تقلای ماهی رو دید به کلی فراموش کرد که از اون چشمه اسرار آمیز بریده بود. پرید سمت چشمه. دستشو کرد توی آب و ماهی سبزو گرفت. اما دیگه افتاده بود توی آب. جریان آب خیلی شدید بود. نمی دونست اگه توی چشمه بمونه و با جریانش بره اگه غرق نشه حتما توی راه چشمه سرش به سنگ می خوره. کودک به ماهی که توی دستش بود فکر می کرد. نباید ماهیو از هدفش دور می کرد. پس تقلا کرد و محکم شاخه ای رو که توی مسیر جلوش بود گرفت. باز به ماهی کوچولوی سبز فکر کرد. کودک با دستای کوچیکش خودشو بالا کشید. دستاش کاملا زخم شده بودن. زخمای بزرگی که تا حالا ندیده بود. اما در عوض ماهی کوچولورو نجات داده بود.
کودک منتظر بود ماهی دستشو گاز بگیره...
ماهی دستشو گاز نگرفت. توی دستش آروم غلت خورد، انگار خیلی وقت بود آرزوی این دستای کوچولوی مهربونو داشت. کودک با ماهی بازی می کرد. خیلی بهش خوش می گذشت و داشت به این فکر می کرد که ماهی بهترین دوستش شده. باید می دوید و ماهی کوچولوی سبزشو به پدر و مادرش نشون می داد. اونا خیلی از دیدن دوستش خوشحال می شدن.
کودک رویا پردازی می کرد اما یه دفعه ماهی تو دستش یه تکون ناگهانی خورد.
کودک ترسیده بود. می دونست ماهی بهش آسیبی نمی رسونه. معنی این کار ماهیو نمی فهمید اما مطمئن بود که ماهیش خوشحال نیست.
-باید بندازیش توی آب.
-...؟
صدای مسنی بود. کودک جا خورده بود.
-باید بندازیش توی آب.
-من تازه اونو از توی چشمه نجات دادم. اون از شنا کردن با ماهیای دیگه خسته شده بود. خودشم دستای منو میخواست.
-اون چه بخوای و چه نخوای، چه بخواد و چه نخواد فقط توی چشمه زنده می مونه...
صدای مسن ادامه داد: منم یه روزی یه ماهی پیدا کردم. یه ماهی که هزاران رنگ داشت و وقتی نگاش می کردم عاشق رنگاش می شدم. یه دفعه همینطوری شد. دلم نمی خواست از دستش بدم. به خاطر همین توی دستام نگهش داشتم. ماهیم همش توی دستم بالا و پایین می پرید. حس میکردم موقتیه، براش قصه می گفتم تا آروم شه. بهش کلی وعده دادم... اما اون دیگه توی دستم غلت نزد.
بعد از گفتن این حرفا دستشو کرد توش جیبش و یه ماهی از توی جیبش در آورد. یه ماهی سیاه و زشت که خشک شده بود.
چهره کودک در هم رفت.
-ماهیا باید توی آب باشن. هر چند خروشان.
کودک به حال ماهی گریه کرد و نگاهی هم به ماهی خودش انداخت. دیگه زیاد نمی پرید.
اون نمی خواست ماهیشو از دست بده.
یه دفعه فکری به ذهنش رسید.
دستاشو مشت کرد و از آب پر کرد. ماهی اندکی تکون خورد و شروع به چرخیدن کرد.
کودک لحظه ای خوشحال بود. اما خوشحالیش سریع جاشو به حیرت داد.
آب از شیارهای بین انگشتاش کم کم خالی شد.
دستشو بار ها پر از آب کرد.
-بی فایده س. شیارهای دستت نمیذارن آب توی دستت بمونه.
-دستای تو شیار نداره؟ میشه ماهیمو نگه داری تا برم براش یه تنگ بیارم؟
-دستای منم شیار داره اما دیگه یاد گرفتم چطوری بابد دستمو مشت کنم که آب ازش خالی نشه.
-خوب... پس ماهی منو نگه دار. نباید دوباره بندازمش توی آب.
-نمی تونم. آب از دستام خالی نمیشه اما دستام انقدر فرسوده شده که نمی تونم ماهی بازیگوشتو توش نگه دارم.
-...
کودک نگاهی به ماهیش انداخت. حالا فهمیده بود که ماهی کوچولوش داره جون میده.
کودک نمی خواست بذاره ماهی بره...
...
پایان
پی نوشت:
توی روانشناسی رنگ، رنگ نارنجی مربوط به چاکرای دوم و نماینده شهوت و رنگ سبز مربوط به چاکرای چهارم، یعنی قلب انسانه.
پی پی نوشت:
دوست دارم بدونم کودکی که در حین خوندن داستان توی ذهنتون بود دختر بود یا پسر؟
فرد مسن چی؟
و سوال دیگه اینکه اگه جای کودک بودین چی کار می کردین؟ اگه جای ماهی بودین دوست داشتین کودک چی کار کنه؟!
زنجیر ها را پاره پاره کردم