زهی خیال باطل... (به تاریخ نوشته توجه کنید)
فریاد بزن... چونان که ما فریاد زدیم...
هوشیار باش... چونان که ما بودیم...
چه سود؟ خدا خواب است... خوابی زمستانی که پایان ندارد...
این بار من نیز برخاستم... به سان شما... چه سود؟ او اگر برنخیزد...
او اگر نخواهد...
دایره ای برایمان کشیدن و گفتند در محیطش گام بردارید، و این زیستتان است... چشم اندازها را تغییر می دادند... بی آن که بدانیم در همان دایره ایم...
پی بردیم،
و آنگاه وقتی پذیرفتیم که تقدیر این است چشم انداز ها را نیز از ما گرفتند و بخشیدند به آن هایی که شاید می توانستند به این تکرار ها پایان دهند!
اما... اکنون چه سود؟
باختیم، خود را باختیم، وجودمان را...
یاخته های آگاهمان را، که خود با پای خود به پای میز محاکمه می روند تا شاید دیگر نبینند چشم اندازهایشان را...
که دیگر در جاده های تکرار نپوسند...
می نویسم برای خدایی که ما را بیدار آفرید و خود خوابید... و شاید خواب هفت ها و هفت ده ها و هفت صد ها و هفت هزار ها پادشاه را می بیند.
اما او نیز، تنها، چشم انداز ها را می بیند!
کسی چه می داند؟... شاید خدایمان حبس باشد و با هر دردمان، درد بکشد و نتواند...
شاید هم خداییش را به تاراج گذاشته
و به بیدارانی که هنوز تن به رویاهای شیرین خواب زدگان نداده اند، می خندد
و در دل گندیده اش می گوید:"شما نیز از پا در خواهید آمد...!"
فریاد بزن...بر سر خدایی که غریو ها را در گلوگاه خاموش کرد...
این است زیست ما...
گفت گلبانگ عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
خفقان... خفقانی سرد... که امید هایمان را خشکاند و فرسود... که حتی اشک های گرم و همراهمان را منجمد کرد... و نوایمان را در پشت دیوار لب های خشکیده و لرزانمان، در گلوگاهمان فرو داد و بغضی مستحکم را نگهبانش کرد...
(یاد سرود ملی مدرسه مون افتادم)
در میان طوفان...
چون تیره شد نور امید
یاد داریم سرود دیروز
چون گرمای نور خورشید
دیروز، امید پریدن
بالا رفتن و رسیدن
راهی، که با هم پیمودیم
دیروزی که با هم بودیم...
در دیاری که آرمان هایمان از ما می گریزند... ماندن چه سود؟...
در پیکاری که خدایش بر نمی خیزد.... برخاستن چه سود؟...
به فراموشی سپرده می شویم روزی... همان گونه که فراموش کردیم...
انتظاری نیست... دیگر آغوش خدایی ناتوان و یا اگر پرتوان، به ظاهر بی طرف را نمی خواهم...
آغوش خدایی که آرزوهایم در دستان گرم و مهربان و بزرگش له شدند را نمی خواهم...
چه تفاوت... دل دریاییمان در این سرما می خشکد سرانجام...
خدای پیر ناتوانم، آسوده بخواب... اینجا هر که بیدار بود را خواباندند...
دستان بزرگت فرسوده شده و فقط یارای لهاندن آرمان های مثل من ها را دارد...
پس آرام تر گیر و بخواب... نه سکوت پر صدایت را می خواهم و نه فریاد بی صدایت...
فقط آرزوهایم را می خواهم... دستان من امن تر است...
بگذار آرمان های سبزمان مارا هدایت کنند و دگر بار ،روزی چشمه های اتحاد و امیدمان خروش از سر گیرد...
شاید آن روز برسد... شاید...
دو روز پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری
زنجیر ها را پاره پاره کردم