بند کفش... بزرگ ترین دغدغه ی دیروز و کوچک ترین در امروز...
از دغدغه ها بزرگ تر شدن لازم نیست، اما واقعا کافیست!!!"
- دیروز (با خط خرچنگ غورباغه ای کودکی بخوانید!)
سلام خدا جان،
خدایا من خیلی کوچک هستم و آرزوهایی دارم. آرزو هایی که خیلی زیاد هستند. خدایا من مشکلاتی دارم که خیلی از من بزرگ تر هستند. پدر بزرگ میگوید تو از مشکلات من هم بزرگ تری.
از تو که انقدر بزرگ هستی نمی خواهم مشکلاتم را حل کنی. از تو فقط می خواهم کاری کنی که من خودم زود تر بزرگ شوم که بتوانم به آرزو هایم برسم و مشکلاتم را حل کنم.
- امروز
خود دردِدلی : دیروز مشکلات کوچکم را با خدایی که کمی از مشکلاتم بزرگ تر بود در میان گذاشتم.
خیال می کردم وقتی که بزرگ شوم به تمام آرزوهای ریز و درشتم می رسم و همه ی مشکلاتم را حل خواهم کرد.
بزرگ شدم.
حتی خیلی بزرگ تر از از خدایی که آن دیروز ها می شناختم. اما مشکلاتم هم بزرگ شدند. آرزو هایم هم...
نمی دانم فردا چه می شود...؟.؟...
اما دیگر آرزو هایم را بلند بلند نمی گویم،
می ترسم خیلی خیلی بزرگ شوند!...
- فردا
.
.
.
خدایا... پس کی می خواهی بزرگ شوی...؟
(نوشته شده در فروردین ۸۸)
پی نوشت: پایین این نوشته تاریخ دقیقشو نزدم و در نتیجه نمی تونم تاریخ ارسالشو دست کاری کنم!
زنجیر ها را پاره پاره کردم