من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سبز
چار فصلش همه آراستگیست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست...
من چه می دانستم، سبزه می پژمرد از بی آبی،
سبزه یخ می زند از سردی دی...
من چه می دانستم، دل هر کس دل نیست؛
قلب ها آهن و سنگ...
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
"حمید مصدق"
داشتم بک آپی که از کامپیوتر قبلیم داشتم چک می کردم که چشمم به یه فایل صوتی به اسم "شفق کیوانیان" خورد. در همون نگاه اول فهمیدم چیه و تمام خاطراتم اومد جلوی چشام!!!
این یکی خیلیم بی مخاطب نیست اما الان که فکر می کنم کاملا هم با مخاطب نیست!!!!
فکر می کنم متنشو تو شهریور86 نوشته باشم!
هیچ وقت دلم نمی خواست اینو به کسی نشون بدم اما خوب الان خیالی نیست...
فقط ببخشید که کودکانه ست!!
"این همه وقت گذشته...
خیلی وفته بازی ما تموم شده؛
درخت سرو دیگه بزرگ شده...
چند روزه که دوباره دارم به بازیمون فکر می کنم، به تک تک مهره هات... به دونه دونه ی مهره هام...
همیشه وقتی باهات بازی می کردم، عقلم؛ منطقم، غرورم مهره هارو حرکت می داد؛
اما تو این طوری نبودی، همیشه دلت بود که بازی می کرد؛ رقیب من احساس تو بود.
به خاطر همین بود که می خواستی ماتم کنی و نمی خواستم ماتت کنم!
نمی تونستی ماتم کنی، اما می تونستم ماتت کنم!
به خاطر همینا بود که هیچ وقت بازی قشنگمون تموم نمی شد.
همیشه عاشق بازی کردن بودم؛ اما...
هیچ وقت نفهمیدم که تو از بازی کردن خسته میشی...
همیشه اسب غرورم بی افسار بود، سرتق بود... من تکونش نمی دادم، خودش می پرید...
هر وقت می دیدم انقدر لطیف، از ته دلت، با تمام احساست مهره هاتو حرکت میدی، از حمله دست بر می داشتم؛
حتی... حتی جلوتم نمی گرفتم...
به خصوص این آخرا که از کیش شدن نمی ترسیدم.
درسته، چند بارم اسب سیاه مغرورم جلوت ایستاد، حتی جلوی منم ایستاد، اما بازم قشنگ بود!
کاش می فهمیدم خسته شدی...
نفهمیدم.
تو هم یه دفعه گذاشتی و رفتی... برای همیشه رفتی...
این همه وقت گذشته...
خیلی وفته بازی ما تموم شده؛
درخت سرو دیگه بزرگ شده...
چند روزه که دوباره دارم به بازیمون فکر می کنم، به تک تک نگاهات... به دونه دونه ی شعارات...
هنوز نشستم سر جام، زیر سایه ی سرو بلند.
درست جلوی جایی که یه روزی خالی نبود
نشستم و به صفحه شطرنجمون نگاه می کنم، درست مثل مات زده ها...
به خاطراتمون؛ به اسب سیاه مغرورم که داشتیم دو تایی، با هم افسارشو به دست می گرفتیم...
یادته همیشه بهت حمله می کرد...؟
خوب یه بازی گردان، اگه بخواد یه مهره ای رو از دست بده، باهاش بدون فکر هر جایی میره...
میره تو فلب دشمن. مثل ماجرای من واسبم!
اما تو هیچ وقت نزدیش... نزدیش... نزدیش...
به این نگاه می کنم که چقدر قشنگ بازی می کردیم!!
می دونی؟... این آخرا سر در گمیتو می دیدم... که چقدر با تردید حمله می کنی، با تردیدم دفاع می کنی؛
من که نمی تونستم به خاطرت یه دفعه همه ی مهره هامو سفید کنم... می تونستم؟...
مجبور بودم با همون موضع همیشگیم به بازی ادامه بدم؛
همیشه می خواستی ماتم کنی؛ هرگز نخواستم ماتت کنم...
درسته که با مات شدن تو من می بردم،
اما بازی تموم می ش... پایان بازی باخت من بود!
باختنی که از هر شکستی سخت تر بود...
تو رفتی، اما با رفتنت اونم وسط بازی، باری قشنگمونو تموم کردی... این یعنی من باختم؛
اما یه چیزیو می دونم، اینکه تو زمینو ترک کردی و اگه باختم، لا اقل موندم و مردونه باختم. مردونه ی مردونه...
این همه وقت گذشته...
خیلی وفته بازی ما تموم شده؛
درخت سرو دیگه بزرگ شده...
هنوز موندم؛ موندم و به لبخند آخرم فکر می کنم.
ازت یه خواهش دارم... هیچ وقت برنگرد، برنگرد؛
چون اون وقت، من مجبور میشم برم...
هر چی باشه اسب غرورم مال منه و مال منم می مونه.
اما، تو که مال من نیستی... شاید از اولشم نبودی...
نمی خوام منم مثل تو زمینو ترک کنم... نمی خوام فراموش کنم.
این همه وقت گذشته و هنوز تنهام...
این من همونیه که عاشق بازی کردن بود...؟ نه... نه...
می دونی؟... تصمیم گرفتم بازم بازی کنم!
اما نه با تو؛ با کسی که اسب غرور داره، مثل من... اونم قلعه ی دل داره، مثل تو...
اما بازم اون سفیده و من سیاهم.
اون سراسر عشقه و من سرشار از حسرت بردن... از شهوت شکست دادن...
صغحه ی شطرنجمونو می ذارم یه گوشه ای از دفترچه خاطراتم تا با غبار زمان محو شه،
مهره های خودمو...، مهره های سیاهو میگم... می ذارم برای بازی های بعدی...
مهره های تو که دیگه به دردت نمی خوره؛ تو دیگه دلت بازی نمی خواد... از اولشم نمی خواست... نمی خواست.
اما من بهت مهره هاتو بر میگردونم... تو که به اونا نگاه نمی کنی؛ اما اگه یه روزی به خاطر گذشته ات، برای خاطراتت بهشون نگاه کردی و دیدی یکیش نیست، بدون پیش من جا مونده.
همم... لا اقل اینطوری بیخودی با گول زدن خودت،
پیش بقیه، پیش من، پیش خودت... لاف بردن نمیزنی...!
این همه وقت گذشته...
گذشته و خیلی وفته بازی ما تموم شده؛
وقتی سر جای همیشگیم زیر سایه ی همون سرو پیر، جلوی رقیب جدیدم می شینم... چشمم به جز صفحه شطرنج جدبد و همبازی جدیدم، به یه مهره ی خاک گرفته ی قشنگ میفته...
به یه شاه مهره ی سفید...
شاه مهره ی دل تو...
شاه مهره ی دل تو..."
پی نوشت: مرگ را دعا گویم...