پرسپکتیو...

 

۱. "توی نقاشی هامون هر چی دورتر باشه کوچیکتر به نظر می رسه،

توی چشم هامون هم همینطور.

اما چرا توی دلامون هر کی دور میشه بزرگ و بزرگ تر میشه...؟"

این به من ثابت شده.

 

۲. "از دل برود هر آنکه از دیده برفت..."

اینم بهم ثابت شده!

 

۱و۲ => همیشه نتیجه یکسان نیست،

            پس کاش انقدر راحت آدمارو دور نریزیم...

 

 

شطرنج

 

 

 

 

من گمان می کردم

 

       دوستی همچون سروی سبز   

       چار فصلش همه آراستگیست  

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست...

من چه می دانستم،  سبزه می پژمرد از بی آبی،

                       سبزه یخ می زند از سردی دی...

من چه می دانستم، دل هر کس دل نیست؛

             قلب ها آهن و سنگ...

                     قلب ها بی خبر از عاطفه اند

 

                                           "حمید مصدق"

 

 

داشتم بک آپی که از کامپیوتر قبلیم داشتم چک می کردم که چشمم به یه فایل صوتی به اسم "شفق کیوانیان" خورد. در همون نگاه اول فهمیدم چیه و تمام خاطراتم اومد جلوی چشام!!!

این یکی خیلیم بی مخاطب نیست اما الان که فکر می کنم کاملا هم با مخاطب نیست!!!!

فکر می کنم متنشو تو شهریور86 نوشته باشم!

هیچ وقت دلم نمی خواست اینو به کسی نشون بدم اما خوب الان خیالی نیست...

فقط ببخشید که کودکانه ست!!

 

 

"این همه وقت گذشته...

خیلی وفته بازی ما تموم شده؛

درخت سرو دیگه بزرگ شده...

چند روزه که دوباره دارم به بازیمون فکر می کنم، به تک تک مهره هات... به دونه دونه ی مهره هام...

همیشه وقتی باهات بازی می کردم، عقلم؛ منطقم، غرورم مهره هارو حرکت می داد؛

                      اما تو این طوری نبودی، همیشه دلت بود که بازی می کرد؛ رقیب من احساس تو بود.

به خاطر همین بود که می خواستی ماتم کنی و نمی خواستم ماتت کنم!

نمی تونستی ماتم کنی، اما می تونستم ماتت کنم!

به خاطر همینا بود که هیچ وقت بازی قشنگمون تموم نمی شد.

همیشه عاشق بازی کردن بودم؛ اما...

                     هیچ وقت نفهمیدم که تو از بازی کردن خسته میشی...

همیشه اسب غرورم بی افسار بود، سرتق بود... من تکونش نمی دادم، خودش می پرید...

هر وقت می دیدم انقدر لطیف، از ته دلت، با تمام احساست مهره هاتو حرکت میدی، از حمله دست بر می داشتم؛

                                   حتی... حتی جلوتم نمی گرفتم...

                                    به خصوص این آخرا که از کیش شدن نمی ترسیدم.

درسته، چند بارم اسب سیاه مغرورم جلوت ایستاد، حتی جلوی منم ایستاد، اما بازم قشنگ بود!

کاش می فهمیدم خسته شدی...

                            نفهمیدم.

تو هم یه دفعه گذاشتی و رفتی... برای همیشه رفتی...

 

این همه وقت گذشته...

خیلی وفته بازی ما تموم شده؛

درخت سرو دیگه بزرگ شده...

چند روزه که دوباره دارم به بازیمون فکر می کنم، به تک تک نگاهات... به دونه دونه ی شعارات...

هنوز نشستم سر جام، زیر سایه ی سرو بلند.

 درست جلوی جایی که یه روزی خالی نبود

نشستم و به صفحه شطرنجمون نگاه می کنم، درست مثل مات زده ها...

                    به خاطراتمون؛  به اسب سیاه مغرورم که داشتیم دو تایی، با هم افسارشو به دست می گرفتیم...

یادته همیشه بهت حمله می کرد...؟

              خوب یه بازی گردان، اگه بخواد یه مهره ای رو از دست بده، باهاش بدون فکر هر جایی میره...

              میره تو فلب دشمن. مثل ماجرای من واسبم!

اما تو هیچ وقت نزدیش... نزدیش... نزدیش...

به این نگاه می کنم که چقدر قشنگ بازی می کردیم!!

 

می دونی؟... این آخرا سر در گمیتو می دیدم... که چقدر با تردید حمله می کنی، با تردیدم دفاع می کنی؛

من که نمی تونستم به خاطرت یه دفعه همه ی مهره هامو سفید کنم... می تونستم؟...

مجبور بودم با همون موضع همیشگیم به بازی ادامه بدم؛

 

همیشه می خواستی ماتم کنی؛ هرگز نخواستم ماتت کنم...

درسته که با مات شدن تو من می بردم،

                   اما بازی تموم می ش... پایان بازی باخت من بود!

                                   باختنی که از هر شکستی سخت تر بود...

تو رفتی، اما با رفتنت اونم وسط بازی، باری قشنگمونو تموم کردی... این یعنی من باختم؛

        اما یه چیزیو می دونم، اینکه تو زمینو ترک کردی و اگه باختم، لا اقل موندم و مردونه باختم. مردونه ی مردونه...

 

این همه وقت گذشته...

خیلی وفته بازی ما تموم شده؛

درخت سرو دیگه بزرگ شده...

هنوز موندم؛ موندم و به لبخند آخرم فکر می کنم.

 

ازت یه خواهش دارم... هیچ وقت برنگرد، برنگرد؛

                    چون اون وقت، من مجبور میشم برم...

          هر چی باشه اسب غرورم مال منه و مال منم می مونه.

          اما، تو که مال من نیستی... شاید از اولشم نبودی...

نمی خوام منم مثل تو زمینو ترک کنم... نمی خوام فراموش کنم.

 

این همه وقت گذشته و هنوز تنهام...

     این من همونیه که عاشق بازی کردن بود...؟ نه... نه...

می دونی؟... تصمیم گرفتم بازم بازی کنم!

     اما نه با تو؛ با کسی که اسب غرور داره، مثل من... اونم قلعه ی دل داره، مثل تو...

           اما بازم اون سفیده و من سیاهم.

           اون سراسر عشقه و من سرشار از حسرت بردن... از شهوت شکست دادن...

 

صغحه ی شطرنجمونو می ذارم یه گوشه ای از دفترچه خاطراتم تا با غبار زمان محو شه،

مهره های خودمو...، مهره های سیاهو میگم... می ذارم برای بازی های بعدی...

مهره های تو که دیگه به دردت نمی خوره؛ تو دیگه دلت بازی نمی خواد... از اولشم نمی خواست... نمی خواست.

اما من بهت مهره هاتو بر میگردونم... تو که به اونا نگاه نمی کنی؛ اما اگه یه روزی به خاطر گذشته ات، برای خاطراتت بهشون نگاه کردی و دیدی یکیش نیست، بدون پیش من جا مونده.

          همم... لا اقل اینطوری بیخودی با گول زدن خودت،

          پیش بقیه، پیش من، پیش خودت... لاف بردن نمیزنی...!

 

این همه وقت گذشته...

گذشته و خیلی وفته بازی ما تموم شده؛

وقتی سر جای همیشگیم زیر سایه ی همون سرو پیر، جلوی رقیب جدیدم می شینم... چشمم به جز صفحه شطرنج جدبد و همبازی جدیدم، به یه مهره ی خاک گرفته ی قشنگ میفته...

        به یه شاه مهره ی سفید...

                    شاه مهره ی دل تو...

                    شاه مهره ی دل تو..."

 

 

 پی نوشت: مرگ را دعا گویم...

 

 

رخداد های داخلی دانشکده! (88.08.02)

امروز اولین تولدی بود که تو دانشکده گرفتیم (ورودی های ۸۸)

 

از چند روز قبل مشغول آماده سازی بساط($) تولد بودیم -هانیه جنم خودش رو در این زمینه به اثبات رسوند و به نظر من اگر بزنه تو کار زورگیری آدم بسیار موفقی خواهد بود- و در کنارش سعیمون بر این بود که عالیا پی به ماجرا نبره...

دیشب هم من و مینا به قصد خریدن کادو بعد از کلاسامون زدیم بیرون و موقع برگشتن من از بهانه های رنگ و وارنگ استفاده کردم تا عالیا رو مجاب کنم که امشب هم مسیر نیستیم!... (جا داره همینجا از طه سمندری به خاطر اینکه مارو رسوند تشکر کنم) و ما به این نتیجه رسیدیم که در زمینه ی خرید اصلا زوج مناسبی نیستیم و سلیقه هامون زمین تا آسمون فرق می کنه! (در نتیجه دیگه من و مینا رو با هم نفرستید خرید!)

امروز صبح هم من و هانیه برای تهیه کیک و ساندیس کلاس فیزیک رو رها کردیم (از خدا خواسته!). و چقدر توی همین مدت بهمون خوش گذشت! و من هرگز مزه کیک پنیری که آقای فروشنده مفت و مجانی بهم داد رو فراموش نمی کنم، واقعا مرام گذاشت! و تاکسی هم مصیبتی بود! و پیچوندن عالیا هم مصیبت تری بود! تازه به سختی از جواب دادن به عالیا که می خواست بدونه کجا بودیم هم طفره رفتیم!!

سر حل تمرین ریاضی هم که با وجود اینکه عالیا بینمون نشسته بود داشتیم با نهایت پنهان کاری برنامه ریزی های لازمو انجام می دادیم و در این زمینه هم موفق بودیم و تولد داشت به یه سورپرایز موفقیت آمیز تبدیل می شد!!!!

بعد هم در مدتی که عالیا مشغول خوردن نهار بود، ما در حال تهیه تدارکات و آماده سازی مکان برگزاری جشن (اتاق پینگ پونگ) بودیم -جا داره از بچه های سال بالایی هم تشکر کنم- و من رفتم سراغ عالیا که بیارمش و همون موقع خودش گفت هانیه بهش گفته که بره اتاق پینگ پونگ و از اینکه مجبور شده نهارشو نصفه رها کنه کمی ناراحت بود! منم که خیلی کنجکاو شده بودم پرسیدم مگه اتاف پینگ پونگ چه خبره و...؟ هانیه هم خودشو به ما رسوند و گفت بچه ها دارن پینگ پونگ بازی می کنن!

و اینگونه بود که همون گونه که خودتون می دونید شد! (حیف که من لحظات اول رو تز دست دادم!)

اما وقتی وارد شدم عالیا بهم خبری داد که همچون پتکی بر صورتم نقش بست! شاید بد نباشه شما هم بدونید: عالیا گفت...

عالیا گفت...:

"دیروز دوست محسن (استاد حَلِت) بهش گفته بچه ها می خوان سورپرایزت کنن و برات تولد گرفتن!"

من ترجیح میدم به شرح تولد بپردازم!

اولش که به بزن و نرقص طی شد! (البته هنرمندی آقایان سمندری و قلندری که نیازی به توصیف نداره، باید می بودید و می دیدید!) و در حین اصرار دوستان مبنی بر رقصیدن شخص متولد چند نفر مکانو ترک کردند(...!) اما در نهایت نه تنها عالیا بلکه هیچ کس نرقصید (علی هم که بلد نبود برقصه وگرنه می رقصید، خشایار هم به خاطر خجالتی بودنش نمی تونست تنهایی برقصه!)

و مرحله بعدی پرتاب کیک تو صورت عالیا بود و من در یک لحظه که حواس عالیا به کیک نبود یک مشت از کیکو به صورتش انتقال دادم! و بعدش دیگه نفهمیدم چی شد که جدالی به راه افتاد که نگو و نپرس! در حدی که من و عالیا مجبور شدیم توی دستشویی ها دوش بگیریم! (البته اوضاع بسیار بر وفق مراد عالیا شد چون یکی از کارکنان آشپزخونه دلش به حال عالیا سوخت و لباس کارشو قرض داد!)

 حالا کیکش خوب بود؟!؟! (به ما که نرسید!)

و بعد از همه این اتفاقات اتاق پینگ پونگ به سان جبهه جنگ شده بود و من و هانیه و مینا با کمک چندتا از بچه ها (فله گری، شعبانی، محمد تبار) اونجارو به شکل اولش(!) در آوردیم! و این دلیل بسیار محکمی بود که ما سر حل تمرین فیزیک حضور نداشتیم! (در ضمن از فیلم بردار که فقط داشت بهمون می خندید هیچ تقدیری به عمل نمیاد! خوب کمکمون می کردی!!!!!)

در کل به نوبه ی خودمون ترکوندیم! حتی یه ذره(!) هم زیاده روی کردیم که هیکل یکدیگر و پاتوق را با کیک همسان نمودیم!

و اینم از تولد...

عالیا جون نولدت مبارک!!!

 

 

و اتفاق دیگه ای که امروز برام افتاد که ماجرای خر و پم پم قادر به توصیفش نیست!

با اینکه مهرداد بهم گفته بود که یه دوست گل فروش داره و می تونه رز سیاه تهیه کنه، بازم با دیدن یه رز سیاه که مدت ها دنبالش بودم خیلی ذوق زده شدم! و اون لحظه تمام نیرومو صرف این کردم که اسلامو به خطر نندازم!

من واقعا رز سیاه دوست دارم و الان یکی دارم!

مهرداد واقعا واقعا واقعا ممنونم!

امیدوارم سر این مسئله تو دردسر نیفتی!  (خر بیار، باقالی ببر، یه چیزیو بار کن،... نمیدونم همونی که خودت گفتی!)

من که خودم از لحظه ای که از سرما مجبور شدم سویشرتمو بپوشم داشتم جواب پس می دادم! (در واقع جوابی هم پس ندادم!)

راستی عالیا، خانوم استواری بهم گفت راه حلم درست بوده و اعتراف کرد که راه حل اونا خطامونو بالا می بره! حقیقتا اندکی احساس غرور بهم دست داد!

در آخر هم داشتم از تمرین بچه های موسیقی مستفیض می شدم (بابا کارتون درسته ها!) و واقعا دل کندن ازش برام سخت بود... واقعا ممنونم (ممنونیم!).

در آخر تر هم چشمم به جمال دوتن یکبار روشن و بار دیگر تیره و تار شد! اولیش فرزاد بود(دوست علی) و من واقعا از دیدنش متعجب شدم (یکی از رُزامم برد!).

من و علی و فرزاد خیلی گشنه مون بود و یکیمون اون دوتای دیگه رو مهمون کرد (من که نگفتم کی!!!!!!!!!!!) و کلی خوش گذشت و خندیدیم!

من امروز حتی سر کلاس فلسفه هم نرفتم!

...

.

.

.

.

با وجود این همه اتفاق خوب، نمی دونم چرا دلم گرفته...